چگونه نمایشنامه بنویسیم

چگونه نمایشنامه بنویسیم

نویسنده: خداداد رضایی ( کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی)

همه به جز آنهایی که ضایعات مغزی شدید دارند قادر به فکر کردن هستند . برای نوشتن یک نمایشنامه نخست نیاز به یک طرح است که این طرح بوسیله فکر صورت می گیرد فکری که می تواند جنبشی را به حرکت در آورد و یا مریضی را درمان نماید . فکری که حاصل می شود یک طرح خام است که می تواند داستان ، فیلمنامه و یا نمایشنامه شود ، این طرح فکری وقتی در راستای ساختار نمایشی قرار می گیرد تبدیل به یک نمایشنامه می شود . اما این طرح ما باید آموزنده ، هدفمند ، همراه با نوآوری ، تصویر سازی زیبا و در راستای نیاز فرد و جامعه باشد .

ساختمان نمایش ما باید دارای استحکام باشد و با کوچکترین تلنگری فرو نریزد و برای استحکام آن از شیوه صحیح نمایشنامه نویسی استفاده شود .

نباید با داستان های گنگ مردم را سر درگم کرد . یادمان باشد برای خود نمی نویسیم ، برای مردم می نویسیم بنابراین طوری بنویسیم که مردم آن را بپسندند .

گفتگو در نمایشنامه که رکن اصلی را تشکیل می دهد و همانند دانه های زنجیر ارکان ساختمان نمایش را در دست می گیرد باید دارای استحکام باشد و با کوچکترین لغزشی فرو نریزد . گفتگوها باید کوتاه و به دور از الفاظ پیچیده باشد ، در روی صحنه نمایش با دیالوگ های طولانی سخنرانی نکنیم و از طرفی شعار هم ندهیم . دیالوگ ها شیرین و محاوره ای باشند .

وقتی طرح خود را آماده کردیم ، باید داستان آن را همچون یک اجرای واقعی در ذهن خود پیاده کنیم و خود را به جای تماشاگران قرار بدهیم تا به ضعف و یا قوت آن پی ببریم .

حال برای اینکه طرح خود را ساختار نمایشی ببخشیم باید مراحلی را طی کنیم . این طراحی نخست با مقدمه آغاز با شخصیت پردازی ، گره افکنی ، دلهره ، درگیری ، اوج ادامه و با نتیجه به پایان می رسد .

مقدمه چینی :

دادن اطلاعات اولیه به تماشاگر مقدمه یک نمایشنامه است که چه داریم و می خواهیم چه عرضه کنیم . این مقدمه گاهی با یک رویداد ( حادثه ) آغاز می گردد و اینجاست که حس تماشاگر را کنجکاو می کند تا داستان را پیگیری نماید و دنبال یک ماجرایی باشد که نتیجه حاصل از آن را ببیند . در اطلاعات اولیه ( مقدمه ) نباید داستان نمایش لو رود آن موقع همه چیز تمام شده خواهد بود و تماشاگر ما رغبتی به دنبال کردن ماجرا نخواهد داشت . در بعضی مواقع نویسندگان ما از مقدمه چینی صرف نظر می کنند و این باعث یک سر در گمی خواهد شد در بعضی از تئاتر های گذشته برای مقدمه از راوی استفاده می شد که راوی مقدمه از داستان را روایت می کرد و بعد با گفتن : این شما و بقیه ماجرای نمایش ، صحنه را ترک می کرد .

شخصیت پردازی :

مهمترین اصل در نمایش شخصیت نمایشی است زیرا اوست که به نمایش جان می بخشد بنابراین نویسنده باید در نوشتن از یک شخصیت پردازی صحیح استفاده نماید . شاید برایتان پیش آمده که تا آخر نمایش نتوانید با یک شخصیت نمایشی ارتباط برقرار کنید که بیشترین عامل به عدم شخصیت پردازی صحیح نویسنده باز می گردد .

در شخصیت پردازی باید تمامی جوانب روحی ، روانی ، فیزیکی ، اعتقادی ، فرهنگی عاطفی و اجتماعی فرد را در نظر داشته باشیم و همه این مواردی که ذکر شد با هم برای شخص مورد نظر از یک تناسب کامل برخوردار باشد و اگر بخوبی بتوانیم آنها را برای شخصیت نمایشی خود توصیف کنیم می تواند برای معرف شخصیت نمایشی ما باشد که در صحنه نمایش هویت پیدا می کند و تماشاگران ما به خوبی با او ارتباط برقرار می سازد . البته رعایت این مورد به کمک شخص بازیگر هم خواهد آمد زیرا وقتی بازیگر شخصیت خود را بشناسد بهتر می تواند از عهده نقش خود برآید . شناخت روحی و روانی می تواند بیش از همه مورد توجه بازیگر و تماشاگران قرار گیرد شناخت روح و روان آدمی می تواند باعث اخذ سریع حس توسط بازیگر و انتقال به تماشگر باشد .

تماشاگر در تشخیص رفتاری بازیگر با مشاهده دیالوگ ، لحن صدا ، ژست ها و حرکات بدنی ، طرز قرار گرفتن ، ایستادن و راه رفتن و حالات چهره در باره او قضاوت می کند و همه این صفات در گرو هماهنگی و هارمونی است که بین هم قرار می گیرند تا معرف شخصیت نمایشی باشد زیرا هیچ نشانه ایی به تنهایی نمی تواند معرف کامل شخصیت باشد البته خیلی از این نشانه بوسیله کارگردان صورت می گیرد ولی نویسنده هم باید چنان شخصیت نمایشی را معرفی نماید که کارگردان دچار مشکل معرفی او در روی صحنه نشود .

نویسنده در تحلیل شخصیت در متن خود باید به این سئوالات پاسخ دهد . کیست ؟ کجا؟ چرا ؟ چگونه ؟

این شخصیت کسی است؟ چگونه آدمی است ؟ از کجا آمده؟ چه ارتباطی با داستان نمایش دارد ؟ چرا حضور پیدا کرده ؟ خواسته و اهداف او چیست ؟ نوع رفتار او خصوصیات فردی او چگونه است ؟ مشکل او چیست ؟ چگونه بر مشکلات و موانع عبور می کند ؟

شاید اینطور بپندارید که بعضی از وضعیت ها در نزد شخصیت نمایشی شما وجود دارد ولی وقتی آن را تحلیل می کنید می فهمید که چند سئوال شما بی پاسخ خواهد ماند . در تحلیل و تشخیص رفتارهای اجتماعی شما باید عقیده شخصیت نمایشی را عیان سازید و نوع رفتاراجتماعی می تواند یکی از علائم بارز عقیده شخص باشد .

شخصیت های نمایشی باید یک رابطه متقابل با هم داشته باشند و این رابطه متقابل زمانی رخ خواهد داد که بین آنها ارتباط صحیح برقرار شود و این ارتباط جز با شناخت صورت نخواهد گرفت و اولین قانون ایجاد رابطه پیش بینی بودن آن است . مثلا وقتی به یکی سلام می کنیم پیش بینی می کنیم که جواب سلام ما پاسخ داده خواهد شد . در هر صورت در هر گفتگویی یک رشته ارتباط متقابل مکمل است که به صورت زنجیره ای بین افراد ارتباط دارد مبادلات این ارتباطات باید در راستای شناخت شخصیتی صورت گیرد و ره گشای مشکل و رفع شبهه و برطرف کردن نیاز مقابل صورت باشد .



گره افکنی :

چرا در نمایش گره افکنی می کنیم ؟

جواب این سئوال بسیار آسان خواهد بود . برای اینکه نمایش را از یکنواختی خارج کنیم و هیجان را به تماشاگر انتقال دهیم . اما این گره افکنی به چه صورت و چه موقع باید انجام گیرد ؟ این گره ها باید در راستای اهداف نمایش باشد چیزی که قهرمان نمایش برای اثبات آن تلاش می کند و در راه آن خطرات زیادی را متحمل می شود .

هر نمایش ممکن است یک یا چند گره داشته باشد . نویسنده با طرح گره اول قهرمان را در پیشبرد داستان همراهی می کند و هرموقع دید نمایش از حالات روان خارج می شود با تزریق یک گره و تقویت گره اولی یک شوک به تماشاگر وارد می کند و تماشاگر را وادار به واکنش می کند . اگر از چند گره استفاده می کنیم نباید آن گره ها با هم بیگانه باشند بلکه باید به نوعی با هم ارتباط داشته باشند . بعضی مواقع ممکن است با طرح یک گره باعث پدیدار شدن گره های متعدد باشیم که همه آنها باعث هیجان در تماشاگر خواهند شد . گره هایی که در نمایش قرار می دهیم نباید به آسانی باز شود باید قهرمان نمایش را مجبور کند یک سری اعمال از خودگذشتکی برای گشودن آن انجام دهد و دشواری ها را پشت سر بگذارد .اگر گره ایی به راحتی باز شود نیازی نیست که آن را سد راه قهرمان قرار دهیم .



دلهره :

دلهره یعنی هیجان ، صدای قلب شنیدن . دلهره نمک یک گره است هر چه دلهره بیشتر باشد هیجان نمایش بیشتر خواهد شد . دلهره زمانی است که یکی از شخصیت های نمایش در یک تصمیم جدی و سرنوشت ساز مابین فاصله تصمیم گیری قرار می گیرد برود یا نرود ؟ این کار را انجام دهد یا نه ؟ دعوا کند یا نه ؟ بکشد و یا نکشد ؟ و ………

به هر صورت بین بلی و خیر قرار گرفتن زمان تصمیم گیری است که دلهره را در تماشاگر ایجاد می کند و در این مرحله است که تماشاگر به هیجان می افتد و ضربان قلب او بالا می رود

دلهره حاصل عدم اطمینان تماشاگر از نتیجه درگیری و ستیزه است به عبارتی وقتی تماشاگر نسبت به عاقبت یا نتیجه ستیزه خاطر جمع نباشد دچار دلهره و نگرانی می شود .



درگیری و اوج :

بعد ار اینکه دلهره را بوجود آوردیم و شخصیت نمایشی تصمیم خود را گرفت او را وادار به درگیری می کنیم و حالا شخصیت نمایشی ما یک قصد و هدف دارد که برای رسیدن به آن باید از این موانع بگذرد بازهم باید دقت داشته باشیم که این درگیری در راستای اهداف نمایش باشد و از درگیری جانبی که تنها به اتلاف وقت می انجامد ، پرهیز کنیم در گیری در اصل به دو صورت مکالمه ایی و فیزیکی صورت می گیرد و ممکن است در این درگیری کشمکش بین انسان با خود مثل وجدان ، هواهای نفسانی و … باشد ، ممکن است درگیری انسان با انسان ، درگیری انسان با جانوران ، درگیری با طبیعت مثل باد و برف و … باشد و یا درگیری انسان با اجتماع مثل در گیری یک انقلابی با نظام یک کشور و یا درگیری انسان با ماوراء الطبیعه مانند روح ، جن ، پری ، شیطان و امثال آن باشد .

درگیری باید مراحل مقدمه ، ستیز ، اوج و پایان را پشت سر بگذارد . معمولا شروع هر درگیری با مقدمه که بصورت کلامی است صورت می گیرد و آن وقت با طرح یک مسئله ستیز آغاز می گردد وقتی طرف مقابل دست به واکنش زد این درگیری اوج می گیرد و در نهایت در گیری با پیروزی یک شخص باید تمام شود . این درگیری ها تا پایان نمایشنامه ادامه دارد تا سرنوشت آن دو یا آنها مشخص شود .



نتیجه :

زمانی که درگیری ها به پایان رسید مسئله هم روشن می شود و همه چیز مشخص می شود ، همه گره ها گشوده می شود ، تماشاگران پاسخ سئوالات خود را دریافت می کنند و هیچ گونه شبهه ای برای تماشاگران باقی نمی ماند .